تبليغاتX
دل نگاره های یک نو رسیده

این روزها سَرخوشم...

می خندم...  بلند بلند...  چند وقت بود از تهِ دل نخندیده بودم...!؟

با آدمهای تازه آشنا شده ام...  آدم هایی که دارند در لحظه خوش بودن را به من

یادآور می شوند... گویا یادم رفته بود... خب آدمیست دیگر گاهی فراموش کار می شود

، گاهی به این تلنگر ها نیاز دارد...  

این دوستان جدید پُر از انگیزه و هیجانند ، می گویند و می خندند و لذت می برند...

چند وقت بود با آدمهای تازه آشنا نشده یودم ...!؟ چند وقت بود ارتباطاتم را محدود کرده

بودم...!؟ محدوده ای که هر روز کوچک و کوچکتر می شد... من آدمها را پَس می زدم یا

آنها مرا...!؟

 

اما این روزها دارم می بینم هنوز هم قابلیت جذب آدمها را دارم ، آدم هایی که مشتاق

هم کلامیم هستند... هرچند در روزهای اول به رسم عادت، آن گارد همیشگی را در

 برابرشان داشتم اما این گارد خیلی زود از بین رفت و من این را از یادآوریه یکی از

آنها فهمیدم و چقدر سرخ شد گونه هایم... که آنها این گارد را می دیدندو تا آن لحظه

به رویم نیاورده بودند...

 

دوستان تازه به من می گویند: چشمانِ شیطانی دارم ، می گویند:می خندد، می گویند:

حرف دارد، می گویند: قورتشان نده...                    من لبخند می زنم...  

         

دوستان تازه مرا به یادِ نگاریهِ چند سال پیش انداختند... نگارِ حال چه شد که از آن

نگارِ سرخوش و سر به هوا فاصله گرفت...؟! چه چیز جای آن همه بلند پروازی و

شیطنت را گرفت...؟!

 

شاید لازم است فیدبَک داشته باشم...        شاید انگیزه ام را جا گذاشته ام...

باید برگرد م و پیدایش کنم... من این روزها به آن انگیزه ها نیاز دارم...

از خدا می خواهم کمکم کند شاید لازم است کمی نگارِ فعلی را بازنگری کنم...

کمی تغییر گاهی نیاز است...

 

پ/ن1:برای دوستان تازه از آلبومهای  جدیدی که این روزها گوششان می کنم گفتم ،

گفتم که چقدر دوست می دارمشان...از سرنوشت عجیب بنجامین باتن ، از عطر زن ...

  ، از خرده جنایت های زن و شوهری ، از کتاب مصطفی مستور که تازگیا خواندمش...

... که چقدر لذت بردم از اینکه در جایی از کتاب گفته بود: "هر کس که کم تر

گریه کند بیشتر می ترسد ، وحشتناک ترین و خطرناک نرین آدم های این دنیای

عوضی کسانی هستند که حتی یک بار هم گریه نکرده اند"...     روزِ من در حالی تمام شد

که من کلی حرف برایشان زده بودم....     

                                                  من بودم... خودِ من

 

پ/ن2: دلم جیغ می خواهد...  : دی     

پ/ن3: امروز که هستم می خواهم بهترین باشم... بهترین منِ ممکن...

پ/ن4:

 

 

نوشته شده توسط نگاری(سبز،آبی) در ساعت 0:36 | لینک  | 

اگر گیاهان به بهار ایمان دارند

پس چرا من در انتظار بهار نباشم؟

بهاری که خود را در آن شکوفا کنم

شاید بهار ما در این دنیا نباشد

شاید وقتی دیگر از راه رسد

این زندگی شاید ، زمستانی است

زمستانی در انتظار بهار...

 

 

 

پ/ن1) پیش پیش عید را به همه تبریک می گویم...

برای همه تان آرزوی کافی می کنم...

آرزو می کنم در این سال جدید هر چیز خوب را به اندازه

کافی داشته باشید... خورشید کافی ، دوستان کافی ، محبت کافی

باران کافی ، عشق کافی و البته پول کافی:دی

 

پ/ن2)دعا کنید خیلی دعا کنید ، سر سفره هفت سین دعا کنید

برای خودتان ، عزیزانتان ، من ....

دعا کنید برای بهتر بودن... بهترین بودن...       شکر کنید...

 

پ/ن3) تعریف کردن فعال شدنمان هم بماند برای بعد از عید...

 

ماناااااااااااااااااااااااا      و   شاددددددددددددد        باشید..........

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نگاری(سبز،آبی) در ساعت 1:42 | لینک  | 

راست می گویند که بهار در راه هست؟؟؟

پس صدای نک و نال گربه های کوچه مان بی خود نبوده....

بهار در راه است....

 

پ/ن۱) فعال شده ام... !!!

تعریف خواهم کرد...

 

نوشته شده توسط نگاری(سبز،آبی) در ساعت 3:12 | لینک  | 

آخیش ش ش ش ش ش ش ش....

تمام شد................................

استراحت بی دغدغه می خواهم...

دیگر می خواهم بی دغدغه بخوابم...

اگر بشود...

اگر بتوانم...

اگر بگذارند...

 

 

 

پ/ن: این پست به علت تمام شدن یکی از بزرگ ترین دغدغه های

نگاری بوده... مخاطب صرفآ شخص نگاریست...

 

 

نوشته شده توسط نگاری(سبز،آبی) در ساعت 2:8 | لینک  | 

دیگر بس است...

چقدر من پیش قدم شوم و تو حتی یک قدم را هم دریغ کنی...

چقدر من از خودم مایه بگذارم و تو انگار نه انگارت باشد...

دیگر زمانش فرا رسید... می دانستم دیر یا زود این اتفاق می افتد...

شاید ، خودت هم می دانستی...

چقدر خودم را به آن دلخوشکنک های کوچک امید وار کنم...

از من ، از من کسی را ساختی که به حد اقل بسنده  کند...

حد اقل... می دانی یعنی چه؟ یعنی کوچکترین ذره چیزی...

من به این دلخوش شدم... به این ذره ها...

نه این انصاف نبود خودت هم می دانی... نه ، اشتباه نکن منتی در کار

نیست اگر تا الان ماندم اگر تا اینجا ادامه دادم خودم خواستم ولی

از اینجا به بعدش را دیگر نه... دیگر نمی خواهم... دیگر بس است...

 

می دانی ، شاید تو هم از آن موجوداتی هستی که تا چیزی را از دست

ندهی قدرش را نمی دانی... شاید اینطور برایت بهتر باشد...

شاید با رفتنم سرت را از برف بیرون بیاوری و ببینی دور و برت

چه خبر است...       شاید اینطور برای من هم بهتر باشد...

  

باور کن دیگر می خواهم کاملآ فراموشت کنم...

می خواهم ذهن و دلم را از هر چه اسم و یاد تو را ، برایم تداعی می کند پاک کنم...

باور کن دیگر هیچ چیز نمی تواند تصمیمم را تغییر دهد... حتی حافظ...

 

باید از دلم بِکَنَمَت درد دارد ، خون ولی نه ...  هر چه باشد یک بار است...

 

 

پ/ن1: ( از سری پستهای دلی )...

پ/ن2: نفس س س س س س س س........................................

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نگاری(سبز،آبی) در ساعت 0:6 | لینک  | 

نگاهم را از تو پُر می کنم تا آخرین دقایق...

 

دیدی ، دیدی زندگی سراسر خارزار بود...

 

...

نوشته شده توسط نگاری(سبز،آبی) در ساعت 0:16 | لینک  | 

 چقدر بد است که گاهی زندگی می رود رو دور یکنواختی...

اینجور وقت ها چه باید کرد؟؟؟

1سال است که با این یکنواختی سر و کله می زنم... خسته شده ام...

تغییر می خواهم... تغییر... حتی از نوع کوچکترینش...

از این همه یکنواختی حوصله ام سر رفته است...

خدا که از آن بالا زندگیم را می بیند حوصله اش سر نمی رود؟؟؟!!!

واقعآ نمی خواهد تغییری در زندگیم ایجاد کند...؟؟؟!!!

برایم فرقی نمی کند... از هر نوعش را پذیرایم...

 

پیش خودم فکر می کنم به این که شاید خداوند با من سر لجبازی دارد...

اما مگر خدا هم لج می کند؟؟؟!!!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آ آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه..................

 

 

 

پ/ن1: آیا کسی هست به نگاری کمی تغییر غرض دهد؟؟؟

قول می دهم زود برش گردانم... باور کنید... فقط برای یک مدت....

Plzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz

 

پ/ن2: این روزها تب مصطفی مستور خوانی افتاده به جانم م م م م م ...

کارهایش را دوست می دارم... بیشتر از قبل...

 

نوشته شده توسط نگاری(سبز،آبی) در ساعت 23:28 | لینک  | 

این روزها یک خصیصه در وجودم به شدت دارد خودش را ابراز می کند...

یک خصیصه ذاتی...  که گاهی پُر رنگ می شود و گاهی هم کم رنگ...

و اما این روزها به شدت پُر رنگ است...

این روزها به شدید ترین صورت ممکن بی تفاوتم... بی تفاوتی که بیشتر

تمایل به بی عاری دارد...

 

از بچگی همین طور بوده ام گفتم که ذاتیست... نسبت به محیط و آدمهای

پیرامونم اغلب بی تفاوت و خونسرد بوده ام... الان هم همین طورم فقط به اموری

توجه می کنم که برایم مهم باشد ما بقی را به یه ورم هم نمی گیرم...

و البته این را هم بگویم اگر مساله ای برایم مهم جلوه کند آنوقت دیگر

کاملآ اوضاع فرق می کند و کاملآ جزیی نگر و دقیق می شوم... ولی

در حالت کلی اینچنینم که گفتم...

 

خونسرد بودنم گاهی اوقات اطرافیانم را عصبی می کند... خصوصآ مادرم را...

معمولآ هم  جواب نقد هایی را که در این رابطه بهم می شود ، فقط با این جمله

می دهم " چه کار کنم؟؟؟؟ "  که جمله معروفیست در خانواده ما... به هر حال

سال هاست این جمله از زبانم می شنوند...  با پسوند های مختلف:

چه کار کنم مادر من؟

چه کار کنم پدر من؟

چه کار کنم خواهر من؟

چه کار کنم عزیز من؟

و البته به اضافه  بی تفاوت ترین نگاه ممکن...

 

نمی دانم چه می شود که آدمی ترجیح می دهد بزند به بی عاری...

بی تفاوتی... بی خبری... بی...  از این بی های این چنینی که البته کم هم

نیستند...  یک دوستی دارم  که همیشه و هر وقت که ببیندم 2 جمله را ازم

می پرسد... 1) نگاری مامانت  سَرِ تو قرص بی عاری نخورده بود؟؟؟

2) نگاری هنو از مشکل فراخی باسن رنج می بری؟؟؟

دقیقآ نقل قول کردم. جفتمان دیگر عادت کردیم به گفتن و شنیدن و

خندیدن به این 2 جمله.

 

به هر حال این روز ها که می گذرد نگاری سخت به این طبل می کوبد...

تا کی؟ نمی دانم...  

 

پ/ن: دوستان عزیز هر کس که از خواندن پست هایم اذیت می شود

لطف کند لینکم را حذف کند... ممنون می شوم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نگاری(سبز،آبی) در ساعت 15:53 | لینک  | 

ذات عشق به خودی خود شمارش بر می دارد یا این ما هستیم که عشق را

قاتی اعداد و ارقام می کنیم و این هم البته به رسم عادتمان است

ارجاعتان می دهم به کتاب شازده کوچولو که جایی از کتاب گفته بود:

آدم بزرگ ها عاشق عدد و رقم اند...

 

اینکه می گوییم عشق اول ، عشق آخر ، فلانی دومین عشق زندگیم بوده،

هیچ عشقی عشق اول نمی شود و جملات اینچنینی....

 

منظور از عشق اول چیست؟

من هیچوقت نفهمیدم که چرا هیچ عشقی نمی تواند جای عشق اول را بگیرد...

اگر عشق ، عشق است پس دیگر اول و آخر ندارد... به نظر من آدمی می تواند به

کرات عاشق شود... مثلآ ششمین عشقش می تواند کاملآ به لحاظ کیفی برابر با عشق

اول هم باشد... یا شایدم کیفیت بالا تری داشته باشد... از کجا معلوم...

این جمله "هیچ عشقی ، عشق اول نمی شود" هم کلیشه است... حد اقل برای من...

مگر عشق غیر از دوست داشتن است؟ که اگر این است دوست داشتن با تعداد

هیچ منافاتی ندارد... این ذهنیت اشتباه ماست که فکر می کنیم اولین یعنی بهترین...

نه.. وحی منزل آمده؟ من نمیدانم این تابو های غلط را تا به کی می خواهیم با

خودمان یدک بکشیم...

حرف من این است عشق اول و وسط و آخر بر نمی دارد... پس رابطه هایتان

را محدود به ابن اعداد و ارقام نکنید...

 

پ/ن1: نکنید دیگر...

پ/ن2: پ/ن1 به منظور تاکید بود... :دی

نوشته شده توسط نگاری(سبز،آبی) در ساعت 23:30 | لینک  | 

Woooooooooooooooooooooooooooooooooow

همیشه به کاتکس اعتقاد داشته ام اما این روزها دارد اتفاقاتی

می افتد که من را کاملآ شوک کرده است...

یعنی تا این حد...؟؟؟؟!!!! تا این حد کاتکس هایم قوی بوده؟؟؟!!!

اینکه این روزها به هر چه ، که فکر کرده ام همان شده...

و به هر که ، فکر کرده ام سر راهم سبز شده...

راستش را بخواهید کمی ترس برم داشته... آخر خداوند دارد زیادی

به من حال می دهد... فکر کن هر آنچه بخواهی اتفاق بیفتد...

خب حق بدهید هضم این همه خوشیِ یه جا سخت است....

اگر این طور ادامه بدهد بد عادتم می کند...(بی جنبه ام دیگر)...

 

خدا هم گاهی بازیش می گیرد... روزهای جالبناکیست...

 

پ/ن1: (پ/ن3)، پست قبلی را یک بار دیگر بخوانید...

نوشته شده توسط نگاری(سبز،آبی) در ساعت 2:20 | لینک  |